|
مـَدرسه هم با همـه ی خـوشـیا و سختـیا و خنـده هـا و مسخـره بازیـاش تـَمـوم شـد.
دیـروز آخـَریـن روز بـود که خیــلی هـَم خـوش گـُذَشت.زنگ ادبیـات رفتیـم تو حیـاط،کلاس که تمـوم شـُد با عـادله پریـدیـم رو حوضچـه ی کنار باغچه که واسـه طـِی شستـَنه و یه شلـنگ بلـَند داره واسه آب دادن ِ باغچـه.مـَن شیـر آبـو بـاز کـَردمو عادله شلنـگ رو برداشت دوییـد سمتــِ بچه هـا... تا اونـا خودشـونو جمـع کنـَن دیگه تقـریبا خیـس شده بودَن :دی بعـدَم هـرکدومشـون یه نایلون یا کیـسه زبـاله نمیـدونـَم از کجـا گیـر آوردن،اونـا رو پـُر ِ آب میکـردن همو خیس میـکردن.مـنو عادله وبهـاره و شـراره که شدیـم موش ِ آب کشیـده :دی اسـدی هم اومـد منو عادله رو برد دفتـر! حالا همه دارن آب بازی میکننـا!!ولـی انضباط کم نکـرد. اومـدیم بیــرونم از رو نرفتیـم دوباره کـلی بازی کردیـم.تازه بچه های گروه هـای دیگه هم یاد گرفتـن شـروع کردن همو خیـس کردن. کل حیـاط شسته شد خلاصه.اینـَم نتیجه ی کاری که ما دو تا شـروع کردیـم.طبق معمـول همه چی زیـر ِ سـَر ِ ما بود... وقتـی رفتیـم تو کـلاس معلممـون کـف کرده بود!! همه خیـس بودَن. زنگ بعدشـَم بهـرامـی میخـواست به چنـد تا از بچه هـا جـایـزه بده.ما تو صـَف وایسـاده بودیـم مسخـره بازی در می آوردیـم،یهـو به سـَرمون زد با اونـا بـریم بالا!! اسـم بچه هـارو که میخـوند همـون موقع جایـزشون رو میـداد،امـا میگفت همـون بالا بمونن.یه گروه فقط ۵-۶ نفـر بودن،وقتـی رفتـن منـو عادله هم باشـون رفتیـم بالا اون گوشه وایسـادیـم :دی بچه های سه تا کلاس حسابداری که کلا ترکیـده بودن از خنده،کـلی هم تشـویقمون میکردن :دی خلاصه مدرسه رفته بود رو هـوا.آخه بعد از دو سال تقـریبا همه ما رو میشنـاختـَن دیگه. یه عالمه مسخـره بازی درآوردیم امـا اگه بخـوام همشـو بنویـسم نمیشه. + از شنبه امتحـانای ِ تـرم شـروع میـشه... ایشـالا میتـرکونـیم :) + راست میگـَن بهتـرین دوران ِ زندگـی دوران ِ مـدرسه است... دلـم واسه اینجـا و نوشتـن تنگ میشـه،امـا هـر دفه که میـخوام بیـام یادم میوفتـه که آخ! فلـان درسم امتحـان دارمـ،آخ فلان تستـا مونده،فلـان تمـرینـارو هنـوز حـل نکـردم...
الانـم که یه هفته ای میشـه درگیـر ثبت نـام کنکـورم.خلاصه وقـت نمیشـه. واسه کـارورزیـم،بابا یه شـرکت دارو سـازی تو پاسـداران بهـم معـرفی کرد امـا فقـط یه کـار آمـوز میگیـره. امـروز به کـمال گفتـم گفت نه! بایـد ۳-۴ نفـر با خودت ببـری که بازرس میخـواد بیـاد هـزار جـا نره.اگه پیـدا نکـردیـن هم که بایـد از طرف آمـوزش پرورش بریـد.از طرفـ آموزش پرورشـَم که بریـم،همه کـار میکنیـم.از چـایی درستـ کردن گرفته تا کـارای ِ عقب مونـده ی خودشـون.خلاصه همه کـار جـز حسـابداری :) * دیـروز ژوژمـان ِ بچـه های دوخت بود.لباسـاشون بد نبود.سلیقـه ی بعضـی از معلمـاشون گنـد زده بود به همه چـی.مثلا یکـی از بچه هـا یه کـت دامـن خیــلی قشنگ دوختـه بود،معلمشـون گیـر داده بود که یه پروانه بچسـبون پشتـش :دی البتـه چـون درسـای ِ عمومیـمون یکـیه من از ایـن اسـرار آگاهـَم.بـله! * سه شنبه آخریـن اردوی مدرسه بود... با اینکه خیــلی خوش گذشت،امـا خیـلی هم غمگیـن بود. البته واسه من.همیشه از "آخرین" هـا بدم میـومده.اصلا دلم نمیخواد این یه هفته تموم شه. دلم واسه همه چـی تنگ میشه. ولـی خیـلی خوش گذشت.بردنمون پارک بانوان پردیس.حالا چرا پردیس من نمیدونم،اما بازم خوب بود.فقط من منیدونم چرا همیشه تو همه ی اردوها،تو اتوبوس بیشتـر خوش میگذره!! :دی
+ انقـد تا الـان امتحـان دادیـم،دیگه حـال نداریـم واسه خـرداد درس بخونیـم :دی + ایـن شهـین و سجـادی، مـَن راه میـرم بهم گیـر میـدن.چـرا موهاتـو کوتـاه کـردی،چـرا موهـات مشکـیه، چـرا هـوا ابریـه،چـرا آسمون آبیه،چـرا تابسـتون هـوا گرمه،چـرا قدت بلنـده،چـرا گربه دم داره،.... واسه هر کدوم اینـام ۲-۳ نمـره انضـباط کم میکنن :) + :) + مـامـانـی روزت مبــارک(با یه ریـزه تـاخیـر) چهـارشنبه با فـاطی از مـدرسه اومدیـم خونه مـا.با سـرعت نـور حاضـر شدیـم رفتیـم خونه سـاناز.
تولـدش بود.سـاعت ۴ هم به هـوای پارسیـان پیچونـدیم بریـم سفـره خونه."هفت خوان" که مجـوز قـُل قـُل نـداره کـلا،کلـی کوبیـدیم رفتیـم "صاحبــدلان".اونجـام آقائه به مـا میگه به دختـر تنهـا قـُل قـُل نمیدیـم.بایـد یه مـرد باهاتـون باشه. اینـه زنـدگی مـا.اگه ما ۴ تا دختـر با هم بریـم اشکـال داره،امـا اگه با دوست پسـرمون بریـم اشکـال نـداره :) خلاصه کلـی فکـر کـردیم چیکـار کنیـم آخرشم رفتیـم فانـوس. خیـلی هم تحویـل گرفتـَن پسـرای خوبـی هم بودَن. شهـرزادم زنگ زد به دختـر خالـش گف فانـوسیم بیـا.اونـم با نامـزدش و پسـر خاله ی نامزدش اومد. گفتیـم خب اگه میدونستیـم اینا میـان میگفتیـم بیـاین همـون "صاحبـدلان" چه کـاری بود؟؟ ولـی خیـــلی خوش گذشت.یعـنی خیـلی.ایـن پسـر خاله آخـرش بود! انقـد خندیدیـم که نگـو. شهـرزاد و سانـاز که قلیـون نمیکشـن فقط منو فاطی میکشیدیم.که من به فاطـی هم نمیدادم:) ما خودمـون کـَم میخندیدیـم،پسـر خاله (محمد)هم بهمـون اضافه شـده بود دیگه سـفره خونه رو سـرمون بود رسمـا!بعـد کم کم داشتـن به جَمعِمـون اضافه میشـدن که دیگه ۷ بود ما اومدیم :| پنج شنبه هم رفتیـم نمایشگـاه.یه عالمه کتاب خریدیـم برگشتنه رفتیـم هفت حوض دیدیم خبـری نیـس رفتیـم "کاج". خوب بود ولـی من یکـی فانـوس رو ترجیـح میدَم.خیـلی وقت بود قـُل قـُل نزده بودَم خیـلی حـال داد. * خیـلی از آدمـای دورو بـَرم که یه زمـانی برام جـزو مهـم تریـن ها بودن،الان جزو بـی ارزش تریـن ها هستـَن :) خیـلی هم از این موضـوع خوشـحالـَم. تـازه می فهمـَم چقـدر بچه بودَم.تـازه می فهمـَم که تا الان با خودَم رو راست نبـودَم. کارای ِ خیــلی مهم تـری دارَم... + ایـن کـارورزی هم واسه خودش دردسـریه!!اینـو کجـای دلم جـا بدم؟؟ + جـلوی موهـامو کوتـاه کردم.دوبـاره انقـد خورد شده که از تو صورتم جمع و جور نمیشه.یـادتـه؟؟ + خستگـی ایـن امتحـانا تمـومی نـداره! + عنـوان واسه ایـن بود که بدون جنـس مذکـر هم میشه خوش گذرونـد.حالا هرچـقدر بگـن "بـدون ِ مـرد نـه" دلـَم مـی خـواهـد روی ِ آن کـوه،آن تپـه بایستـَم،
دستـهایـَم را بـاز کنـَم، تـو را بـه خاطـر بیـاورم. بـه تـو فکـر کنـَم.بـه چهـره ات،بـه چشمـانـت،بـه صـِدایت،بـه دسـت هـایـت،بـه دروغ هـای ِ شیـرینـَت، بـه لحـظه هـای ِ بـا هـم بـودَنمـان،بـه... فکـر کنـَم. بعـد تـو را از ذهنـَم بـه سمـت گلویـَم،هنجـره ام پـَرت کنـَم و فـَریـادت بـزنـَم... آن قـدر محکـَم و بلنـد فریـادت بزنـَم کـه از مـن خـارج شـوی... از مـن بیـرون بروی... از وجـودم،از ذهـنم،از قلبـم،از یـادم... بعـد خـالـی شـَوم... پـوچ شـوم... و جـایت را بـا آرامـش پـُر کنـم. آرامشـی که تـو آن را از مـن گـرفـته بـودی... و اکنـون بـه مـن بـازگشتـه... وای بـاران،بـاران... شیـشه ی پنجـره را بـاران شـُست. از دل مـَن امـا، چه کـسی نقـش تو را خـواهـَد شـُست...؟ آسمـان سـُربـی رنـگ، مـَن دَرون ِ قـفس ِ سـرد ِ اتاقـَم دلتنـگ. مـی پـَرد مـُرغ نگـاهـَم تـا دور، وای،بـاران، بـاران، پـَر ِ مـرغان ِ نگاهـَم راشـُست... دارَم مسـاله هـای صنعتـی رو حـل میکنـم.تازه رسیـدم به ششمـی.هنـوز تا یازده تا پنج تا دیگه مونـده. همه حـواسـم به حسـاب کتـاب کردنه که یه عددم اگه اشتـباه بشه همه ی دو صفحه جوابام میپـَره. صـِدای رعـد و بـرق تمـرکزم رو به هم میـزنه،میـام پشت پنجـره،پنجـره رو باز میکنـَم،ایـن آهنگ رو پــِلِی میکنـم،نگاهمـو میـدوزَم به کوچه... به خانوم همسـایه که با پسـر کوچولـوش از آژانـس پیـاده میشـن و میدوَن سمت خونـه... به شاخـه هـای درختایـی که انگـار دارن زیـر بـارون میـرقصـن... به پنجـره هـای ساختـمون رو به رویی که قطـره هـای بـارون خودشـونو میکوبـن بهـش... به حیـاط خونـمون که دنیـا دنیـا خاطـره توش دارم... به ... نسیـمی که به صورتـم میخـوره پـر از "آرامش ِ". هـزار بـار خـُدا رو شکـر میکنـَم به خاطـر این نعمت.اگه بـارون نبـود مـن بایـد چیکـار میکـردم؟ صـدای رعـد بـرق نیـلوفـرو همیشه میتـرسونه.اما به من آرامش میده. دلـَم میـخواد میتونسـتـَم دوچـَرخم رو بـردارم و تو ایـن کوچه ی خلوت "تنهـا" زیـر ایـن بـارون رکـاب بـزنم... بـابـام حـَرفـی نـَداره،امـا خـُب نمیـشه.مـَن یه دختـرم... + فعـلا گوشـی نـدارم.تـو مـدرسه دست عادله بود،داشت عکسـارو نگـاه میکـرد،قـربانـی یهـو اومـَد تو کـِلاس دید :) مـا زدیـم زیـرش،عادله رو برد پاییـن،منم سیم و رم رو درآوردم بعد بردم بهش دادم:دی + یـا حضـرت زهـرا،دیشـَب کـُلی بات حـرف زدم،خودت هـوامو داشته باش... مـَن خیــلی دوس دارَم بفـَهمـَم وقتـی ۴۰ تا سـطل ِ زُبـاله تو حیـاطِ مـَدرسه هـَست،کـُدوم بی شعـوری "آدامــسـِشو" همینطـوری انداختـه بود وسـَط حیـاط، که وقتـی ما شیـش تا حمـله کـَردیم به بوفه و مـَن با یه عالمه چیپـس و کـِرانچـی و سـُس اومـَدَم طِبـق ِ معمـول و ِلو شـَم وسـَطِ حیاط،بایـد بشیـنَم روی اون!!!! :دی
خـُلاصه تا همیـن نیم ساعـَت پیـش داشتـَم آدامـس پاکـ میکـَردَم از رو لبـاسام :دی + مـادَر یکـی از بچـه هـا بیمـاری ِ سـَرَطان داره.از هـَر کـَسی که اینجـارو میخـونه میخـوام که بـَرای ایشـون دعـا کنه تا دوره ی درمـانـِشون طـِی شه و سلامـَتیشونو به دسـت بیـارَن. " هـَر دُعـا اِهـدای یک سـِلولِ سالـِمـ..."
|
|||